عبد الرضا سالار بهزادى
308
بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )
برسد ! كجا مىروى و با چه مىروى ؟ كو آذوقه ؟ كو باربردار ؟ 387 كو تدارك ؟ . . . گفت : توپها كو ؟ گفتم بايد به انار 389 رسيده باشد ، اسب و لوازم و توپچى در كرمان منتظر است ، در بمپور به ما مىرسد . يك اوفى گفت و آهى كشيد ، چيزى نگفت . . . » . 390 به تدريج با روى كار آمدن حكام جديد و اكثرا ناوارد به امور و مسائل حوزهء حكومتى خود ، بدون داشتن راهنماى واردى در مركز كه آنها را از چند و چون مسائلشان آگاه سازد ، بسيارى از رجال آگاه و وارد محلى نيز يا خود از كار كناره گرفتند ، و يا به وسيلهء حكامى كه همراه با خود خيلى از بستگان و نزديكان را جهت سپردن مشاغل به آنها آورده بودند كنار گذارده شدند . از جمله رجالى كه با به سلطنت رسيدن مظفر الدين شاه راهى پايتخت شدند عبد الحسين ميرزا فرمانفرما حاكم كرمان و بلوچستان بود . وى كه از يك سو برادرزن شاه 391 و از ديگر سو داماد شاه يعنى شوهر شاهزاده خانم عزت الدوله دختر مظفر الدين شاه 392 بود و از ابتداى جوانى و شروع كار خود مورد توجه و پشتيبانى مظفر الدين ميرزا وليعهد قرار داشت ، اينك با آگاهى از روحيه و خصوصيات پدرزن خود راهى پايتخت شد تا سهمى از قدرت را كه مناسب و شايستهء خود و قابليتهاى خود و مناسبات خانوادگى خود با شاه جديد مىدانست در مركز قدرت تهران به دست آورد . وى اسد اللّه خان بهجت الملك امير تومان - سردار معتضد بعدى - پيشكار قديمى و بالياقت و وفادار خود را به عنوان نايب الاياله در كرمان به جاى گذارد . فرمانفرما درحالى محل حكومت خود را به سوى تهران ترك كرد كه توانسته بود نظم را در دوران آشفتهء انتقال قدرت ، و يا به قول معروف زمان « شاهميرى » در خاك كرمان ، به استثناى حمله و غارت طوايف بهارلو به حدود سيرجان كه بيشتر به اهتمام خود مردم دفع گشت ، حفظ كند . امّا بلوچستان مسئلهء ديگرى بود . قسمتهايى از اين ولايت كمتر از پنجاه سال و بعضى نقاط مانند چابهار و اطراف آن ، و يا بشاگرد تازه حدود سى سال بود كه بيشتر به اهتمام ابراهيم خان سعد الدوله دوباره به خاك ايران منضم شده و تحت ادارهء دولت ايران درآمده بودند . هنوز خاطرهء شيرين استقلال حكومتهاى كوچك محلى عشيرهاى از ياد سران بلوچ زدوده نشده بود . در طول ساليان اخير حكام كرمان حتى عبد الحميد ميرزا ناصر الدوله فرمانفرما كه در تهران به سركوبى ياغيان بلوچ شهرتى كسب كرده بود ، پاى از فهرج و بمپور كرسىنشين ولايت بلوچستان به آن سوى و به داخل خاك بلوچستان نگذارده بودند ، و امنيت آن خطه و ادارهء امور آنجا به دست حاكم وقت بلوچستان ابراهيم خان سعد الدوله و بعد زين العابدين خان اسعد الدوله كه در ابتدا عنوان « سردار بلوچستان » را داشت انجام مىگرفت . اما در همان حال نيز يكى از سلاح مؤثر حكام بلوچستان در به انقياد درآوردن ياغيان و گردنكشان بلوچ ، همان حربهء روانى استفاده از نام شاه ايران و ترساندن ياغيان از اردوى دولتى « حكومت كرمان » و آوردن توپ و سرباز دولتى بود . متأسفانه رفتار و سلوك وحشيانه و غيرانسانى حكامى مانند حبيب اللّه خان شاهسون امير توپخانه كه با شقاوتى حيوانى به قتل عام طوايف بلوچ و اسارت زنان و فرزندان آنها پرداخت ( 1257 ) و يا سوء سلوك ابو الفتح خان سرتيپ قزاق - از اهالى آذربايجان - با طوايف بلوچ كه منجر به طغيان عمومى آنها در 1306 گرديد و يا غدرى كه ناصر الدوله فرمانفرما در تأمين دادن به سران طوايف بلوچ بعد از رفع « غائلهء ابو الفتحخانى » و سپس دستگير كردن و فرستادن آنها به كرمان با كند و زنجير و محبوس ساختن آنها به كار برد و ظلمى كه در زندان بر سردار حسين خان ناروايى روا داشت و